اسحاق نینوایی و پرسش دربارۀ جهنم
تأملی دربارۀ جهنم، رحمت و رستگاری در سنت سریانی
اشتراک‌گذاری ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ | 22 September 2026

مقدمه و مروری بر زندگی‌نامه

اسحاق نینوایی، که با نام اسحاق سریانی نیز شناخته می‌شود، یکی از برجسته‌ترین عارفان و نویسندگان مسیحیت از سنت سریانیِ شرق به شمار می‌آید. او در نیمۀ نخست قرن هفتم میلادی در منطقه بِث قَطرایه، واقع در قطر امروزی، متولد شد. در سنین جوانی به زندگی رهبانی در کلیسای شرق روی آورد و در محیطی پرورش یافت که از پویایی چشمگیر ایمانی، عرفانی، فکری و زاهدانه برخوردار بود.

در حدود سال ۶۷۰ میلادی، آوازۀ تقدس او سبب شد به مقام اسقف نینوا، در نزدیکی موصلِ امروزی در عراق، برگزیده شود. با این‌حال، دورۀ اسقفی او بیش از چند ماه دوام نیاورد؛ چرا که اسحاق این منصب را وانهاد تا خود را به زندگی در عزلت، دعا و تأمل، وقف کند. او ابتدا به ناحیۀ کوهستانی بِث هوزایه (حوالی خوزستان) عزیمت کرد و سپس در صومعۀ رَبّان شاپور در جنوب‌غربی ایران اقامت گزید. اسحاق سال‌های پایانی عمر خود را در دعا، مطالعه و تألیف آثارش سپری کرد و سرانجام در دوران کهن‌سالی درگذشت.

 این نوشته در نظر دارد که با تکیه بر بخش‌هایی از گفتار‌های او، به نگرش این عارف و متفکر مسیحی به پرسش دربارۀ جهنم، بپردازد. او پس از چیدمان مفاهیم مرگ و پرداختن به جهنم، گفتمانی پرسش‌برانگیز و در عین‌حال عمیق را در آخرت‌شناسی مسیحی بیان می‌دارد که برای قرن‌ها همچنان مورد مناقشه و تأمل باقی مانده است. در این سطور به اختصار به جنبه‌هایی از نگرش اسحاق پرداخته خواهد شد و در اینجا باید تأکید کرد که هدف این نوشتار، اثبات یا ردّ دیدگاه اسحاق نینوایی نیست، بلکه تبیین دستگاه الهیاتی او در بستر سنت مسیحیت شرق است. بدین ترتیب، آنچه در ادامه می‌آید، بیش از آنکه بیانگر موضع الهیاتی نویسنده باشد، تلاشی است برای فهم منطق درونی اندیشۀ اسحاق و نحوۀ پیوند آن با مبانی انسان‌شناختی، مسیح‌شناختی و آخرت‌شناختی او.

آثار ادبی و زمینۀ الهیاتی

آثار اسحاق که به زبان سریانی نگاشته شده‌اند، تأثیری ژرف و ماندگار در روحانیت مسیحیت شرق و سیر تفکر مسیحی بر جای گذاشتند؛ تأثیری که از مرزهای جغرافیایی و تعلقات کلیسایی نیز فراتر رفت. از همان سده‌های هشتم و نهم میلادی، «بخش نخست» از «گفتارهای زاهدانه» او در صومعۀ مار سابا، در نزدیکی اورشلیم، به زبان یونانی ترجمه شد و راه را برای ترجمه‌های بعدی به زبان‌های لاتین، عربی، گرجی و اسلاوی هموار ساخت. اگرچه برای قرن‌ها تنها همین بخش از آثار او شناخته شده بود، پژوهش‌های دوران معاصر به کشف و انتشار «بخش دوم» و «بخش سوم» نوشته‌های او انجامید؛ بخش‌هایی که برای شناخت کامل الهیات روحانی اسحاق، اهمیتی اساسی دارند.

از منظر الهیاتی، اسحاق به سنت کلیسای شرق تعلق دارد؛ سنتی که معمولاً از آن با عنوان «مکتب انطاکی-شرقی» یاد می‌شود. این مکتب با زبان سریانی، گرایشی کتاب‌مقدسی وتفاسیری نمادین، و معنویتی عمیقاً تجربه‌محور شناخته می‌شود. آثار اسحاق، شامل گفتارهای زاهدانه، موعظه‌ها و رساله‌های گوناگون، به دوران شکوفایی ادبیات عرفان سریانی تعلق دارند و از اندیشۀ شخصیت‌هایی چون تئودور موپسوئستیا، اواگریوس پونتیکوس و نیز مکتب فکری مدرسۀ نصیبین تأثیر پذیرفته‌اند. با این‌همه، محور اصلی اندیشۀ او نه تأملات انتزاعی و نظری، بلکه تجربۀ مستقیم دگرگونی انسان در پرتو رحمت الهی است.

 محبت، آغاز آفرینش

جهان فکری و الهیاتی اسحاق، بر یک محور اساسی استوار است: محبت الهی. او در جای‌جای نوشته‌هایش بر این اصل تأکید دارد که خدا هستی را در محبت می‌آفریند، آفریدگان خود را با محبت هدایت می‌کند و از راه محبت، آنان را به کمال نهایی در خویش رهنمون می‌سازد.

بنا بر آرای اسحاق در مفهومِ «خلقت نو»، محبتِ خالق بی‌هیچ مانعی بر سراسر آفریدگانِ برخوردار از عقل و اراده، افاضه می‌شود. در این افق آخرت‌شناختی، همۀ موجودات، خواه نیکان خواه بدان، کمال خرسندی خود را در خداوند خواهند یافت. این محبتِ تغییرناپذیر، هرگز دستخوش دگرگونی و ناپایداری‌ که ویژگی طبیعت انسانی است، نمی‌شود. محبت الهی سرآغاز همۀ هستی است و آفرینش، جلوۀ نیکویی محض خداوند به شمار می‌آید.

نگرشی نو به مرگ

در ساختار تفسیری اسحاق، مفهوم مرگ، معنایی کاملاً متفاوت می‌یابد. اسحاق، مرگ را صرفاً مجازاتی در پی گناه آدم نمی‌داند، بلکه آن را تدبیری خیرخواهانه از سوی خداوند تفسیر می‌کند؛ تدبیری که راه گذار به جهانی برتر را فراهم می‌سازد.

در اندیشۀ اسحاق، خداوند حتی از رویدادهایی که در نگاه انسان منفی به‌نظر می‌رسند، برای خیریت بشر بهره می‌گیرد. خداوند که از پیش، از ضعف ذاتیِ انسان و گرایش او به شرّ آگاه است، هر وسیله‌ای، حتی مرگ را در خدمت تحقق آنچه به سود انسان است به‌کار می‌گیرد. در این چارچوب، مرگ، دیگر به معنای جدایی نهایی نیست، بلکه گشایشی به‌سوی خیریت آینده و شفای کامل انسان است؛ یعنی رستاخیز و حیات نو در پسر خدا.

 از دیگر سو، خداوند از طریق پسر خود معنای حقیقی مرگ را نیز آشکار می‌سازد؛ زیرا مرگ مسیح، راه را به‌سوی رستاخیز می‌گشاید و به دروازۀ ورود به حیات جاودان بدل می‌شود. از این‌رو مرگ، نه پایان، بلکه آغازی برای همۀ نیکویی‌های آینده است. از منظر اسحاق، مرگ را نباید صرفاً پیامد نافرمانی آدم دانست؛ همان‌گونه که اخراج از بهشت نیز تنها نتیجۀ یک خطا یا نافرمانی نبود. او بر این باور است که خداوند انسان را نیافرید تا برای همیشه در بهشت زمینی باقی بماند. حتی اگر گناه نیز رخ نداده بود، اقامت انسان در آن وضعیت، اقامتی نهایی و ابدی نمی‌بود. نگرش اسحاق برای این مدعا بیشتر از اینکه بر آیات صریح تکیه داشته باشد، بر تفسیر او و رویکرد محبت‌محور او قرار دارد. در اندیشۀ او، مرگ به واقع موهبتی بود تا آدمی برای همیشه در وضعیت جدایی از محبوب باقی نماند. 

چنین برداشتی از مرگ، صرفاً به معنویت شرق مسیحی محدود نمی‌شود و به واقع در جهان‌بینی مسیحی، ریشه در فصح عیسای مسیح دارد. مرگ و قیام پسر خدا، تحولی شگرف در نگرش به مفهوم و پدیدۀ مرگ پدید آورد که در سنت‌های مختلف معنویت مسیحی، با ادبیات و رویکردهای متفاوتی بدان پرداخته شده است. مرگ دیگر نه به‌عنوان تنبیه، بلکه با پسوند نیکویی یاد شد. همانگونه که در آثار پدران شرق عنوان «مرگ مبارک» ذکر شده است، در سنت‌های غربی مانند سروده‌های فرانسیس آسیزی (قرن ۱۳ میلادی) مرگ، «خواهر مبارک» یاد می‌شود.  

اسحاق در سراسر تأملات خود بر تنش میان رازآلودگی طرح الهی و علم مطلق خداوند نسبت به ارادۀ آزاد از یک‌سو و شکنندگی و ضعف انسان از سوی دیگر تأکید می‌ورزد. خداوند از آغاز همه چیز را می‌دانست و طرح خود را به‌‌تدریج در بستر تاریخ، آشکار ساخت تا سرانجام در کمال زمان یا همان زمان مبارک (Kairos)، تجسم/تن‌گیری فرابرسد. از این‌رو، مرگ، واقعیتی است که از تعریف‌های محدود انسانی فراتر می‌رود؛ مرگ، به‌گونه‌ای متناقض‌نما، برای بشریت موهبت به شمار می‌آید؛ زیرا اصلی که همۀ اعمال خداوند نسبت به انسان را هدایت می‌کند، همواره و تنها محبت اوست.

راز گِهِنّا و نفی مجازات انتقام‌جویانه

اسحاق با مقدمه‌ای در باب مفهوم مرگ و با تکیه به یقین در خصوص تغییرناپذیری محبت الهی، در «گفتار ۳۹» به مسئله دشوار گِهِنّا (جهنم) می‌پردازد. او این موضوع را نه از منظر داوری و محکومیت، بلکه به‌مثابه‌ رازی می‌نگرد که انسان را به سکوت، تأمل و پرستش فرا‌می‌خواند.

اسحاق، قاطعانه این اندیشه را نفی می‌کند که طبیعت الهی بتواند تحت تأثیر خشم، حسادت یا احساسات انتقام‌جویانه قرار گیرد. بدین معنا که اگر خداوند به تلافی کار‌های ناشایست آدمی او را مجازات دهد و یا به‌عبارت دیگر از سر خشم و یا انتقام، انسان را مکافات دهد، به این معنی است که واکنش خداوند تحت تأثیر اعمال آدمی است. به دیگر بیان، عمل و واکنش خداوند به‌نوعی وابسته به اعمال انسان می‌شود و یا اعمال انسانی باعث تغییر رفتار خدا می‌گردد. اسحاق به جد و جهد هرگونه تغییر در صفات ذاتی الهی را رد می‌کند و هرگونه وابستگی صفات ذاتی الهی و فراباشنده را به جهان درون‌باشنده، که مدام در حال تغییر است، امکان‌ناپذیر می‌پندارد. 

اسحاق بر این باور است که خدا فراتر از هستی و بی‌نهایت متعال‌تر از آن است. او همچنین بر این باور است که تصور مجازات الهی به‌مثابه تلافی یا انتقام، با شأن و کرامت خداوند ناسازگار است؛ حتی اگر چنین تعابیری گاه در زبان ظاهری کتاب‌مقدس به چشم بخورد. از نظر اسحاق، نسبت‌دادن تمایل به انتقام یا مجازات ناشی از خشم، به خداوند، در واقع نسبت‌دادن ضعف‌های انسانی به ذات الهی است. او در استدلالی گویا یادآور می‌شود که اگر انسانی عادل، که مطابق ارادۀ خدا زندگی می‌کند، روحیۀ انتقام‌جویی ندارد، چگونه می‌توان چنین احساسی را به خداوند نسبت داد؟

حتی در برابر «بدکاران» نیز خداوند نگرشی سرشار از مراقبت، شفقت و توجه پایدار دارد. هر آنچه از او صادر می‌شود، خواه در نظر انسان خوشایند باشد خواه دردناک، از همان سرچشمۀ یگانۀ خیر، یعنی ذات محبت برمی‌خیزد. از این‌رو، هر مداخلۀ الهی در نهایت در جهت خیریت انسان و برخاسته از محبت اوست.

البته باید در نظر داشت که در کنار رویکرد اسحاق و تلاش او بر اثبات تغییرناپذیربودن صفات الهی، نکته‌ای که پدران در نقد اسحاق بیان داشته‌اند ناظر بر این امر بوده که وی تغییر‌ناپذیری را هم‌ردیف عدم واکنش از جانب خداوند قرار داده است. از این منظر بُعد محبت برجسته شده و عدالت او زیر سایۀ محبت قرار گرفته است. اگرچه چنین دیدگاهی در روحانیت مسیحیت شرق مورد پذیرش قاطبۀ کلیسا بوده اما همچنان منتقدین جدی نیز داشته است. 

گِهِنّا: جلوه‌ای از محبت و حکمت الهی

با این مقدمات، اسحاق به مسئله پیچیده گِهِنّا (جهنم) می‌پردازد. او می‌کوشد نشان دهد که حتی وجود گِهِنّا نیز در نهایت محبت، قدرت و حکمت خداوند را آشکار می‌سازد. اسحاق، عمیقاً بر این باور است که خداوند، در حکمت خود نمی‌تواند انسان را به مجازاتی ابدی و مبتنی بر انتقام واگذارد. میل به انتقام از ویژگی‌های مخلوق است، نه خالق؛ از این‌رو، نسبت‌دادن چنین احساساتی به نیکویی الهی، نه تنها خطایی الهیاتی، بلکه به تعبیر خود او نوعی «کفرگویی» است. از همین‌رو، اسحاق بر تمایز بنیادین میان محبت الهی و مفهوم پاداش یا کیفر تأکید می‌کند. هدف او آن است که هرگونه برداشت انتقام‌جویانه از خداوند را کنار بزند و در عوض بر طبیعت پدرانۀ او تأکید ورزد.

در مواجهه با متونی از کتاب‌مقدس که به صراحت از «خشم»، «نفرت» یا «غضب» الهی سخن می‌گویند، اسحاق همان رویکرد تفسیری را در پیش می‌گیرد که پیش از او برخی از پدران کلیسا، چون افرم سریانی، ترسیم کرده بودند. او بر این باور است که چنین متونی را نباید تحت‌اللفظی تفسیر کرد. از آنجا که راز الهی، بی‌نهایت برتر از فهم بشری است، خداوند «فرود می‌آید» و از اصطلاحات انسانی بهره می‌گیرد تا خود را قابل درک سازد. از این‌رو، این تعابیر، ماهیتی نمادین و تمثیلی دارند و نباید آنها را توصیفی مستقیم از ذات الهی تلقی کرد.

اسحاق، خواننده را فرا می‌خواند تا از ظاهر روایات فراتر رود و در پی عنایت پنهان و حکمت ازلی‌ای باشد که جهان را هدایت می‌کند. طبیعت انسانی ما به‌تدریج تنویر می‌یابد  تا رازهایی را دریابد که در کتاب‌مقدس در قالب تمثیل پنهان مانده‌اند.

اسحاق با نگاهی معطوف به تحقق نهاییِ طرح الهی می‌اندیشد؛ نگاهی که ماهیتی اسکاتولوژیک (آخرت‌شناختی) دارد. از دیدگاه او، عدالت خداوند معطوف به گذشته و احقاق حقی از دست رفته نیست، بلکه کنشی شفابخش و رو به آینده است. همان‌گونه که بسیاری از رازهای الهی تنها از رهگذر مسیر تاریخ بر بشریت آشکار شده‌اند، آنچه امروز تناقض می‌نماید، در آیندۀ آخرت‌شناختی، به‌تمامی مکشوف خواهد شد.

«از همین‌رو، در آینده بسیاری از حقایق را خواهیم شناخت که امروز شناختی روشن از آنها نداریم. آن‌گاه درمی‌یابیم که فهم کنونی ما، در مقایسه با معرفتی که در آن زمان به دست خواهیم آورد، تا چه اندازه محدود و نارسا بوده است. نظم کامل امور در آن جهان، بسیاری از باورهای قطعی ما را دربارۀ حقیقت دگرگون خواهد ساخت؛ زیرا امور بی‌شماری وجود دارند که اکنون حتی به ذهن ما هم خطور نمی‌کنند و هنوز به صورت وعده  نیز بر ما آشکار نشده‌اند.» (گفتار ۱۹)

قدیس سریانی، دلیل چنین تعبیری را در این می‌داند  که همچنان که بسیاری از امور در گذشته برای آدمی غیرقابل‌فهم و تصورناپذیر بود و با آمدن عیسای مسیح و مکاشفۀ کلمۀ ازلی خدا، پرده از بسیاری راز‌ها برداشته شد و حقیقت امور بر آدمی مکشوف گشت، این چنین نیز در آیندۀ مسیحی، یا به‌عبارت نیکوتر در آن هنگامِ اورشلیم آسمانی که تحقق همۀ امور است، مسائلی که اکنون برای ما غیرقابل‌فهم است، به روشنی آفتاب خواهد بود. چرا که «… حقیقت را خواهید شناخت و حقیقت شما را رهایی خواهد بخشید.»

اسحاق، دربارۀ گِهِنّا (جهنم) دو نکتۀ بنیادین مطرح می‌کند: اول این ‌که‌‌ «شرّ» همچون ابزاری در تدبیر الهی است. خداوند شرّ را نیافریده است؛ با این‌حال، در حکمتش، از آن در چارچوب تدبیر نجات‌بخش خود بهره می‌گیرد و حتی سرسختی و لجاجت انسان را نیز به بخشی از مسیری تبدیل می‌کند که در نهایت به فرجامی می‌انجامد که ارادۀ الهی برای آن در نظر گرفته است.

دوم، مسئلۀ محدودیت زمانی است. هرچند این راز بر فرشتگان و آدمیان پنهان می‌مانَد، اسحاق به ‌ظرافت از «دوره‌ای از پیش مقرر» سخن می‌گوید. از این‌رو، گِهِنّا (جهنم) را دارای مدتی می‌داند که در واقع ابدی نیست؛ و همواره امیدی به نجات وجود دارد. این دو نکته جوهر پیام اسحاق است. باید توجه داشت که برداشت اسحاق از جهنم، هرچند در سنت پدران مشرق جایگاهی قابل‌توجه یافته است، لیکن در طول تاریخ مسیحیت همواره محل گفت‌وگو و اختلاف بوده است. بسیاری از الهیدانان، به‌ویژه در سنت‌های اصلاح‌شده و انجیلی، با استناد به متون متعددی از کتاب‌مقدس، آموزۀ عذاب ابدی را همچنان قرائت رایج و معتبر می‌دانند. از این‌رو، دیدگاه اسحاق را باید یکی از قرائت‌های مهم در تاریخ الهیات مسیحی دانست؛ نه دیدگاهی که اجماع کلیساهای مسیحی بر آن استوار است.

برای درک ایدۀ اسحاق باید چند نکته را در نظر داشت. اول اینکه اسحاق تعبیری خطی از مفهوم زمان دارد. به‌عبارت دیگر، او نمی‌تواند جهنم را مفهومی ابدی در نظر بگیرد. از دیگر سو باید توجه داشت که  تعاریف آخرت‌شناسی او در رویکرد پولس در نامه‌هایی چون اول قرنتیان باب ۱۵ آیات ۲۷ و۲۸؛ افسسیان باب ۱ آیات ۹و۱۰؛ و نیز کولسیان باب ۳ آیۀ ۱۱ ریشه دارد. عباراتی چون «…تا خدا همه در همه باشد» ) ὁ Θεὸς τ πάντα ν πσιν / ho theos ta panta en pasin) در اول قرنتیان و یا «…در یکی یعنی مسیح گرد آورد» (νακεφαλαιώσασθαι τὰ πάντα ἐν τῷ Χριστῷ / anakephalaiōsthai ta panta en tō Christō ) در افسسیان، ریشۀ رویکرد الهیاتی پدرانی چون اوریجن و گریگور نیسایی و اسحاق و بسیاری دیگر را شکل داد. امید نهایی و آخرت‌شناختی اینان در بازگشت نهایی مسیح و یگانگی همه‌چیز در خدا، بر مبنای مفهوم آپوکاتاستاسیس تعریف می‌شد.

 آپوکاتاستاسیس (ποκατάστασιςکلمه‌ای است که از متن سخن پطرس در کتاب اعمال رسولان باب ۳ آیۀ ۲۱ برداشت شده است. این کلمه که در این متن به معنای «احیا» به‌کار رفته، به امید نهایی و آخرت‌شناختی که پولس در نامه‌هایش ذکر کرده، اشاره دارد. پدرانی چون گریگور نیسایی و اسحاق سریانی این عنوان را برای تعریف «امید نجات در مسیح» استفاده کردند. با وجود این، این مفهوم در تاریخ تفکر مسیحی همواره یکی از کلیدواژه‌های پرتنش بوده است. برای نمونه، تعریف اوریجن از این مفهوم الهیاتی، در شورای پنجم (کنستانیتوپولیس دوم، ۵۵۳ میلادی) رد و تکفیر شد. اوریجن نگرشی افراطی و مبتنی بر فلسفۀ افلاطونی بر این مفهوم داشت و همین سبب تکفیر شد. اما رویکرد کلیسا به تعریف پدرانی چون گریگور نیسایی و اسحاق سریانی از این مفهوم همچون رویکردش به اوریجن نبود. به واقع تعریف اسحاق نیز همچون تعریف گریگور، برخلاف اوریجن که بر مبنای فلسفۀ افلاطونی بود، بر شالودۀ «امید مبارک مسیحی» بنا شده بود. لذا در کلیساهای ارتودکس شرق و کاتولیک و برخی کلیساهای سنت پروتستان پذیرفته شد. با این‌حال این مفهوم الهیاتی همچنان یکی از مناقشه‌‌برانگیزترین مفاهیم در سنت فکری مسیحیت باقی مانده است. 

با این‌همه، اسحاق قصد ندارد واقعیت هولناک گِهِنّا را کم‌اهمیت جلوه دهد یا آن را به مفهومی صرفاً انتزاعی فروکاهد. او اذعان می‌کند که تجربۀ گِهِنّا سهمگین و دردناک است. با این‌حال، آن را به شیوه‌ای متفاوت تفسیر می‌کند: برای کسانی که در طول زندگی، به سبب سختی دل، از «داروی» توبه بهره‌مند نشده‌اند، گِهِنّا به «دارویی نیرومندتر» تبدیل می‌شود:

«من می‌گویم کسانی که در گِهِنّا تازیانه می‌خورند، به‌وسیلۀ تازیانه‌های محبت عذاب می‌کشند. و چه عذابی تلخ‌تر و شدیدتر از عذاب محبت؟ آنان که درمی‌یابند در برابر محبت گناه کرده‌اند، رنجی را تحمل می‌کنند که از هر ترس و عذاب دیگری جانکاه‌تر است. دردی که از گناه علیه محبت در قلب پدید می‌آید، از هر مجازات دیگری سهمگین‌تر است.»

اسحاق، بار دیگر در امتداد سنت تفسیری افرم سریانی، رنج گِهِنّا را بیش از آنکه جسمانی بداند، امری درونی و روحانی تلقی می‌کند. این رنج از آگاهی دردناک انسان نسبت به این حقیقت سرچشمه می‌گیرد که محبتی بی‌کران را رد کرده است. از همین‌رو، «گریه و فغان و ساییدن دندان‌ بر دندان» را باید پیش از هر چیز بیانگر عذاب درونیِ ناشی از رویارویی با محبتِ ردشدۀ خداوند دانست.

امید به رستگاری همگانی (عام)

بنابراین، اسحاق، وجود گِهِنّا (جهنم) را انکار نمی‌کند، اما خــاستگاه انتقـام‌جویانۀ آن را نفی می‌کند. درک او از «آتش ابدی» با تصوری خطی از زمان گره خورده است: بنا بر نظام فکری اسحاق، در پایان زمان، گِهِنّا (جهنم) به سر می‌رسد. در زمان مقدس، آنگاه که «خداوند همه در همه خواهد بود»، گِهِنّا دیگر وجود نخواهد داشت. به دیگر بیان، اسحاق جهنم را امری حقیقی و واقعی می‌پندارد که پیش از آغاز کمال سلطنت الهی پایان خواهد یافت  و در آنِ بازگشت عیسای مسیح برای خلقت نو و اورشلیم آسمانی، دیگر اثری از آن نخواهد بود. اسحاق نمی‌تواند در آن هنگام که «خداوند همه در همه خواهد بود» و «همه چیز در مسیح یک خواهد گشت» وجود جهنم را در آن «یک» که سراسر محبت است،‌ متصور شود. او در پیکرۀ مطلق ذات الهی که محبت است و در عیسایمسیح چهرۀ خود را نمایانده است، نمی‌تواند وجودی چون جهنم را تصور کند. چرا که عمیقاً باور دارد خداوند بر گناه و بر مرگ و همۀ تبعات آن پیروز گشته است و دلیل تام آن رستاخیز پسر خداست.

این اندیشۀ اسحاق در معرض جدی‌ترین پرسش‌ها و نقد‌ها قرار گرفته است. ابدی‌بودن مجازات یکی از استدلال‌های الهیاتی است که پدرانی چون آگوستین و یوحنای دمشقی و ماکسیموس معترف در تقابل با ایدۀ «رستگاری همگانی» بیان می‌دارند. مهمترین دلیل متنیِ چنین مخالفتی استفاده از واژۀ αἰώνιος  (aiōnios) در مفهوم «ابدی»  در آیاتی نظیر انجیل متی باب ۲۵ آیۀ ۴۶ است. آگوستین در کتاب “شهر خدا” بر این استدلال می‌کند که همانگونه که حیات جاودان پایانی ندارد، مجازات جاودان نیز پایانی نخواهد داشت. البته چنین نقدی به پدران غرب چون آگوستین محدود نمی‌شود. برای مثال، یوحنای دمشقی از پدران مهم شرق، در کتاب “شرح دقیق بر ایمان ارتودکس” از عدم امکان توبه بعد از داوری و نیز تثبیت وضعیت انسان بعد از آن  تأکید دارد و از این منظر هرگونه نجات همگانی را رد می‌کند. از این‌رو، دیدگاه اسحاق باید به‌عنوان یکی از جریان‌های مهم اما مناقشه‌برانگیز در تاریخ الهیات مسیحی مطالعه شود، نه به‌عنوان آموزه‌ای که از اجماع همهٔ سنت‌های مسیحی برخوردار است.

البته باید میان «امید» و «قطعیت» تمایز نهاد. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که زبان اسحاق بیش از آنکه بیانگر یک نظریۀ نظام‌مند دربارۀ نجات همگانی باشد، بازتاب امیدی آخرت‌شناختی است که ریشه در تجربۀ رحمت بی‌کران خدا دارد. حتی اگر برخی از عبارات او زمینۀ تفسیرهای یونیورسالیستی (مبتنی بر نجات عام)  را فراهم آورده باشد، همچنان دربارۀ میزان نزدیکی اندیشۀ او به آموزۀ کلاسیک آپوکاتاستاسیس میان محققان اتفاق‌نظر وجود ندارد.

صرف‌نظر از داوری نهایی دربارۀ نتایج الهیاتی اندیشۀ اسحاق، آثار او همچنان یکی از ژرف‌ترین تأملات عرفانی دربارۀ ارتباط عدالت، رحمت و محبت الهی در سنت مسیحی به شمار می‌آید. مطالعۀ این آثار، حتی برای کسانی که با نتیجه‌گیری‌های او موافق نیستند، فرصتی ارزشمند برای تأمل دوباره در نحوۀ تفسیر متون کتاب‌مقدس و نسبت میان عدالت و رحمت الهی فراهم می‌سازد. از همین‌رو، اهمیت اسحاق نه تنها در پاسخ‌هایی است که عرضه می‌کند، بلکه در پرسش‌هایی است که همچنان پیش روی الهیات مسیحی قرار می‌دهد.


منابع:

  • Isacco di Ninive, Discorsi ascetici. Prima collezione, a cura e con la traduzione di Sabino Chialà, Magnano (BI), Edizioni Qiqajon, 2021.
  • Brock Sebastian P., La spiritualità nella tradizione siriaca, Ed. Lipa, 2020. 
  • Augustine. De Civitate Dei, Liber XXI. In Patrologia Latina, vol. 41, edited by J.-P. Migne. Paris, 1845. 
  • Spidlik T. La spiritualità dell’Oriente cristiano. Manuale sistematico, Ed. San Paolo, Roma 1995. 
×
Generic filters