Free ebook download

تأملی در باب معنای دستگذاری در كليسا

ر بسياري از موارد، مسيحيان هنگام دعا براي يكديگر، بر روی هم دست می‌گذارند.

دیدگاه‌‌های شورای دوم واتیکان در مورد کلیسا

کلیسا چون آغلی درنظر گرفته می‌شود که تنها و یگانه در ورود به آن مسیح است…

ایران صفوی و تجربه میسیونرهای مسیحی در مورد تساهل و رد شدن – بخش سوم

راهبانی که در ایران بودند در فضای آزادی نسبی فعالیت داشتند…

ایران صفوی و تجربه میسیونرهای مسیحی در مورد تساهل و رد شدن – بخش دوم

دران کارملی نقل می‌کنند که چگونه شاه‌عباس در اوایل ژانویۀ ۱۶۲۰، در جشن تبرک آب برای ارامنه حضور یافت و …

ایران صفوی و تجربه میسیونرهای مسیحی در مورد تساهل و رد شدن – بخش اول

بخاطر رقابت و تخاصم صفویان با عثمانیها، سیاستِ نیم‌نگاه صفویان به غرب، به توسعۀ روابط فرهنگی-سیاسی ایران با غرب انجامید

زندگی جذبه دستى است که مى چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه که در دهان گس تابستان است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلى مى پیچد.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگى یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی مجذور آینه است.
زندگى گل به توان ابدیت.
زندگى ضرب زمین در ضربان دل.
زندگى هندسه ساده و یکسان نفسهاست.

سهراب سپهری

در این سطور از منظومه «صدای پاى آب» ،شاعر و نقاش معاصر سهراب سپهرى به تامل در معنای زندگی می نشیند و سعی می کند از چشم اندازهاى گوناگون زندگى را معنا کند.بعنوان شاعر و نقاش او سعى مى کند از چشم اندازى شاعرانه معنای زندگى را دریابد و نیز در رخدادهاى روزمره  تعمق کند که از فرط تکرار، به نظر نمی آیند و دیده نمی شوند ولی با آشنایى زدایى از آنها شاعر معنایى ژرف در آنها می بیند و براى سپهرى  رخدادى ساده مانند شستن بشقاب مى تواند اشارتگر بسى معانی باشد.سپهرى بواسطه تاثیرى که از فلسفه ذن بودیسم گرفته است از چشم انداز دیگر عناصر هستى نیز به نظاره زندگى مى نشیند وزندگى را حس غریبى می داند که مرغ مهاجر دارد یا عناصر بیجانى چون پل و قطار در تعامل با یکدیگر حسى مى آفرینند که با توجه به آن، قطره اى از معناى فرار زندگى را فرا چنگ مى آوریم.ولى در کل، نتیجه کنکاش شاعرانه اش برای درک معنای زندگی، توصیف لمحاتی راز آمیز است که حسی غریب را در ما می آفرینند .او در بخش دیگری از منظومه« صدای پای آب» چنین می گوید:

کار ما نیست  شناسایی راز گل سرخ
کار ما  شایداین است
که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

که در اینجا شاعر با فاصله گرفتن از سنت تفکر فلسفی و تحلیلی و با نگرشی ملهم از ذن بودیسم فقط به تامل و مراقبه در هستی و زندگی می نشیند بدون تلاشی برای توضیح و تحلیل آن .

در واقع تفکر و تعمق در معنای زندگی یکی از کهنترین دلمشغولیهای انسان بوده است.فرهنگها و جهانبینی‌های گوناگون هر یک معانی مختلفی برای زندگی در نظر گرفته اند اما در دوران معاصر تعمق در باب معنای زندگی یکی از اساسی ترین دلمشغولیهای  انسان معاصر است و اگر در زمانهای دور، فرهنگهای باستانی و مذاهب و جهانبینی‌های مختلف تردیدی نداشتند که زندگی واجد معناست اما در مورد این معنا با هم اختلاف نظر داشتند ،در بسیاری از فلسفه ها و جهانبینیهای معاصر، اساساً وجود معنایی برای زندگی محل تردید است و این جهانبینیها زندگی را فاقد معنا می دانند.برخی از این جهانبینیها و فلسفه ها بسیار بدبینانه بوده وهر گونه تلاش  انسان را برای معنا بخشیدن به زندگی بی حاصل می دانند.فلسفه نیهلیسم و اشکال گوناگون آن نمونه ای از این جهانبینی‌های بسیار بدبینانه است.اما برخی از متفکرانی که معنایی برای زندگی متصور نیستند این دیدگاه را مطرح می سازند که انسان خود باید با تلاش خود معنایی  خود ساخته به زندگی بدهد و چون زندگی از پیش فاقد معنایی از پیش تعریف شده است. هر انسانی این معنا را خود، برای زندگی اش می آفریند.متفکران فرانسوی سارتر و کامو متفکرانی هستند که چنین دیدگاهی را مطرح می سازند و معتقدند هر انسانی خود آفریننده معنای زندگی خویش است.این دو متفکر با خلق آثار ادبی بسیار نقش مهمی در همه گیر شدن این نگرش در فضای فکری قرن بیستم داشتند.نویسنده آمریکایی هنری میلر می گوید:«باید به زندگی معنایی داد به این دلیل روشن که معنایی ندارد».این نگرش نه فقط در ادبیات معاصر بلکه در سینما ، تئاتر،نقاشی و هنرهای دیگر نیز به دیدگاهی غالب تبدیل شده و به نگرشی تاثیر گذار در فضای فکری جوامع غربی تبدیل شده است.

در کنار این جهانبینی‌ها، جهانبینی‌های دیگری نیز وجود دارند که به وجود معنایی برای زندگی قائلند اما این معنا گاه معنایی بسیار بدبینانه است.برای مثال در فلسفه شوپنهاور زندگی چرخه ای پایان ناپذیر از درد و رنج است و انسان باید با ترک تمایلات و دلبستگیهایش ،از این چرخه درد و رنج رها شود.یا در نظریه داروینیسم اجتماعی جوامع انسانی عرصه تنازع بقا و سلطه انسانها و نژادهای قویتر بر جوامع و انسانها و نژادهای ضعیفتر محسوب می شود.در این نوع نگرشها، معنایی عینی و مشخص برای زندگی در نظر گرفته می شود که می توان آن را شناخت اما در نهایت معنایی که آنان برای زندگی تعریف می کنند بسیار بدبینانه است.

در آثار متفکرانی چون  کیر کگور  و هایدگر این دیدگاه مطرح می شود که انسان موجودیست که از مواجهه با معنای غایی زندگی می گریزد یا اساسأ دغدغه کنکاش در معنای زندگی را ندارد و اکثر انسانها با غرق شدن در زندگی روزمره به این موضوع فکر نمی کنند یا حتی اگر هم معنایی برای زندگی تعریف می کنند این معنا بسی پیش پا افتاده و حقیر بوده و معنایی نمی تواند باشد که انسان را اقناع نماید.هایدگر تفکر در مورد مرگ را و کلأ مسئله روبرو شدن انسان با واقعیت تناهی و کرانمندی اش را فرصتی می داند که انسان را به تعمق ژرفتر در مورد معنای زندگی بر می انگیزاند و انسان را از خواب غفلتی که روزمرگی او را دچار آن کرده است بیدار می کند.البته هایدگر این مرگ آگاهی را نقطه شروع کنکاش برای تبیین معنای زندگی می داند و در آثارش بیشتر از آنکه  سعی در ارائه مفهومی از معنای زندگی داشته باشد در پی تبیین معنای هستی و وجود بوده واو معنای زندگی را در پرتو تبیینی که از معنای وجود دارد تأویل می کند.اما متفکران دیگری که می توان آنها را متفکران اگزیستانسیالیست نامید در این مورد بسیار نوشته اند و این موضوع را به یکی از مو ضوعات اصلی آثار خود تبدیل کرده اند که از این میان می توان به آثار یاسپرس و گابریل مارسل اشاره کرد.کتاب معروف “سرشت سوگناک زندگی” یا “درد جاودانگی ” که به قلم نویسنده مشهور اسپانیایی اونامونو به نگارش در آمده است و بسیاری او را متفکری اگزیستانسیالیست می دانند، یکی از آثار پیشرو در این زمینه است که مفهوم تفکر در باب مرگ و مرگ آگاهی را بدقت مورد مداقه قرار داده و بر اساس نگاه خاص خود به ایمان مسیحی در پرتو جاودانگی زندگی را معنا می کند.

موضوع معنای زندگی، در ضمن، در مباحث مربوط به روانشناسی نیز اهمیت خاصی یافته و از اواسط قرن بیستم مخصوصأ در آثار روانشناس مشهور اطریشی ویکتور فرانکل ما شاهد این هستیم که سلامت روان انسانها با توجه به موضوع معنای زندگی تعریف می شود و فرانکل انسان را موجودی در جستجوی معنا می داند.از نظر فرانکل انسانهایی که نتوانند معنایی به زندگی خود بدهند دچار مشکلات حاد روانی و روان رنجوری می شوند و او یافتن معنایی برای زندگی را از مهمترین انگیزه های حاکم بر شخصیت و رفتار انسانی می داند که ناکامی در پاسخگویی درست به این انگیزه را یکی از علل شیوع روان رنجوریهای گسترده در عصر حاضر می داند.

در کتاب‌مقدس در مورد این موضوع  به مطالب بسیار جالبی برخورد می کنیم.یکی از کتب کتب مقدس که در این مورد  در آن مطالب تامل برانگیزی می توان یافت کتاب جامعه است .کتاب جامعه نتیجه تاملات و مشاهدات  حکیمی فرزانه در مورد معنای هستی و زندگیست که او را به نتیجه گیریهای بدبینانه ای در مورد زندگی می رساند.نویسنده با تعمق در اشکال مختلف زندگی و جستجوی معنای زندگی در لذت ،  ثروت، علم اندوزی و  قدرت، در نهایت در هیچیک از آنها تشفی خاطری نمی یابد که بتواند بگوید معنای زندگی در پیش گرفتن این یا آن روش زندگیست و توصیف او از این اشکال زندگی نیز بگونه ایست که او نه فقط نظاره گر آنها بوده بلکه خود آنها را تجربه کرده است.در بخش آغازین کتاب نویسنده نظر بدبینانه خود را در مورد معنای هستی چنین بیان می کند:« و تمام کارهایی را که زیر آسمان کرده می شود دیدم که اینک همه آنها بطالت و در پی باد زحمت کشیدن است »(جامعه 14:1). از نظر او آنچه او در زیر آسمان می بیند تکرار امور باطل و خسته کننده ایست که هیچ معنایی برایشان نیست.اما بتدریج که به پایان کتاب می رسیم نویسنده اگرچه کماکان دیدگاهی بدبینانه در مورد زندگی دارد اما در نگرش او جایگاه خاصی نیز برای خدا و نقشه خدا برای هستی وجود دارد و اگرچه او امید زیادی به درک نقشه خدا برای هستی ندارد ( جامعه 11:3) اما می داند که  خدا  حقایقی را در مورد خودش به انسان مکشوف نموده است و انسان وظایفی نسبت به خدا دارد که با انجام آنها حیاتش بسامانتر خواهد بود چون این خدا خداییست که انسان را در مورد هر آنچه که انجام داده است به محاکمه خواهد آورد.(جامعه  12: 13-14 )در مجموع کتاب جامعه کتابیست که طنینی بس امروزی دارد و کنکاشهای  فکری فرزانه ایست که در نهایت نمی تواند معنای زندگی را توضیح دهد. اما او  در مورد چند حقیقت مطمئن است و اگرچه در مورد بسیاری امور لا ادری است یا با نگاهی بد بینانه به زندگی می نگرد اما  بر اساس این حقایقی که در موردشان اطمینان دارد انسان را به اطاعت از خدا و انجام اوامرش فرا می خواند .

در مجموع وقتی کتاب‌مقدس را بررسی می کنیم در می یابیم که خدایی که واجد شخصیت و آگاهیست جهان ما را خلق کرده است و از آفرینش این جهان، هدف و غایت خاصی را دنبال می کند.او همچنین  در آفرینش خود موجودی را می آفریند که به شباهت و صورت او آفریده شده است و نقشی محوری در نقشه او برای جهان آفرینش دارد. در روایت کتاب‌مقدس ما همچنین با رخداد سقوط مواجه می شویم و در می یابیم که انسانی که خدا او را برای هدفی متعالی خلق کرده بود به گزینه و انتخابی متفاوت از آنچه خدا برایش در نظر دارد دست می یازد و اراده آزادی را که خدا به او داده است در مسیری که منجر به دور شدن او از خدا و تعریف هویت و هستی ای مستقل از خدا می شود بکار می گیرد.کتاب‌مقدس از این رخداد تحت عنوان سقوط یا گناه یا نافرمانی از خدا یاد می کند که عواقب هولناکی برای انسان دارد که شامل تجربه کردن مرگ، میل به نافرمانی از خدا و گرایش به شرارت ،از خود بیگانگی و از دست دادن تصویر و چشم اندازیست که خدا از آفرینش او در نظر داشته است. البته خدا پس از رخداد سقوط در پی نجات انسان از این وضعیت هولناک بر می آید و از آن پس تاریخ عرصه عمل نجات بخش خدا و رهایش انسان از گناه و بیگانگی با خداست.کتاب‌مقدس همچنین خاطر نشان می سازد که  در نتیجه سقوط انسان جهان آفرینش نیز که انسان برای حاکمیت و حفاظت از آن نیز خوانده شده بود دچار انحطاط و فساد شده و در نظم و ساختار آن اشکالات اساسی بوجود می آید.در واقع انسان پس از از دست دادن جایگاه و شأن والای خود در خلقت خدا، در اثر رخداد سقوط و پس از گسیخته شدن ارتباطش با منبع هستی خود یعنی خدا ،از نظر وجودی و نیز از نظر قابلیتهای معرفت شناختی و نیز روانشناختی دچار آسیبهای جدی شده و به حالتی که کتاب‌مقدس آن را نابینایی روحانی می نامد گرفتار می آید.در این وضعیت وجودی ،انسان قادر به دیدن معنای هستی و نیز معنای متعالی ای که هدف از آفرینش او بوده است نیست .از سوی دیگر رخداد سقوط و نافرمانی انسان از خدا عواقب هولناکی بر کل آفرینش می گذارد و انسان با نگاه کردن به جهانی که به قول حافظ «نظم پریشان » بر آن حاکم است بیشتر دچار سرگشتگی و حیرت شده و معنایی برای خلقت نمی یابد.در رساله رومیان باب اول وضعیت انسان سقوط کرده و اثرات مخرب گناه بر ساختار وجودی انسان به اجمال توصیف شده است(رومیان 1: 18 -32)و در باب هشتم رومیان نیز وضعیت نابسامان جهان آفرینش توصیف می شود (رومیان 8: 19-20).در واقع آنچه کتاب‌مقدس از آن تحت عنوان گناه نام می برد نیروییست که با تخریب رابطه خدا و انسان در حال باز زایی شرارت بی حد و حصریست که رو بسوی تخریب هستی و انحطاط آن دارد.در مورد ماهیت گناه و تعریف آن در الهیات مسیحی بحثهای بسیاری مطرح شده است.برخی متالهین آن را نیرویی فعال و ماهیتی واجد شرنامحدود می دانند و برخی دیگر نیز آن را همانا نیروی نیستی و فقدان نیکویی می دانند.به هر حال هر تبیینی هم در مورد پدیده گناه و عواقب آن داشته باشیم ،گناه عاملیست که با عملکرد خود و تخریب نشانه های نیکویی و فیض خدا و گسترش شرارت و نیز مرگ و نیستی ،جهان آفرینش را از آنچه خدا در نظر داشته ، بیشتر دور می سازد .در چنین جهانی با این ابعاد جهانشمول عملکرد گناه و شرارت ،قطعأ یافتن معنایی برای هستی و زندگی امری بس دشوار است آنهم برای انسانی که بواسطه اثرات گناه بر تفکر و قابلیتهای معرفت شناختی اش ،قادر به دیدن نقشه اولیه خدا برای خلقت نیست.

 همانگونه که اشاره کردیم خدا برای نجات انسان از این وضعیت هولناک ،عمل نجات بخش خود را در تاریخ می آغازد که نقطه اوج این نقشه نجات ،عمل قاطعانه او در تجسم و صلیب و رستاخیز عیسای مسیح است .در پرتو رخداد نجات و تاریخ نجات است که انسان می تواند عمل خدا را برای احیای خلقت خود و انسان ببیند و اینکه او چگونه در کار رهایی خلقت خود از چنگال نیروهای شرارت و مرگ و بی معناییست.تنها با درک تاریخ نجات و سپس برخورداری از این نجات و نتایج آن است که انسان می تواند معنای هستی وزندگی را دریابد و وجود مرگ و شرارت و بی معنایی برای او در پرتو این مکاشفه مفهومی متفاوت می یابد.در واقع کتاب‌مقدس به ما می گوید که انسانی که از تجربه نجات برخوردار است در فکر و احساس و اراده و در واقع در تمامیت وجودش تغییرات ساختاری بوقوع می پیوندد  که کتاب‌مقدس به این رخداد «تولد تازه » می گوید .کتاب‌مقدس همچنین به ما می گوید که روح خدا ذهن انسان را تنویر می بخشد و او با درک مکاشفه الهی ،با نگرش متفاوتی به جهان هستی می نگرد و معنای جدیدی در آن می بیند.در واقع برای کسانی که از تجربه نجات برخوردارند زندگی معنایی بس متعال دارد که آنها بعنوان نجات یافتگان در پی درک بیشتر این معنا و تحقق آن هستند.البته این سخن بدین معنا نیست که نجات یافتگان قادر به درک معنای کامل هستی و زندگی هستند چون در کتاب‌مقدس بعد آخرت شناختی بسیار اهمیت دارد و نجات مسیحیان در آخرت ،یعنی در مرحله نهایی کار نجات بخش خدا، به کمال رسیده و هستی و زندگی نوینی سر بر خواهد آورد که با نگاه کردن به آن می توان معنی غایی هستی و زندگی و آنچه که نقشه اولیه خدا از آفرینش بوده ،دریافت. اگرچه نجات یافتگان اکنون از نجات برخوردارند و از حقایق مهمی نیز آگاهند اما در آن زمان رهایی کامل بدنهای خویش و نیز رهایی کامل کل آفرینش را از فسادی که بر آن حاکم است خواهند دید.(رومیان 8 :22- 25).در عین حال دانش و معرفت نجات یافتگان در حال حاضر کامل نیست اما زمانی خواهد آمد که آنان معرفت کامل در مورد معنای هستی و زندگی خواهند داشت.(اول قرنتیان 12:13)

تنها در پرتو مکاشفه الهی است که انسان می تواند معنای زندگی را دریابد و وجود پدیده های هولناک و شرارت جهانشمول و رخدادهایی که معنایی نمی توان برای آنها یافت ،برای او قابل درک می شود.البته در اینجا باید این موضوع را نیز خاطر نشان سازیم که این مباحث بدین معنا نیست که جدا از مکاشفه الهی به هیچ عنوان نمی توان معنای زندگی را دریافت.در الهیات مسیحی همچنین مفهومی تحت عنوان مکاشفه عام وجود دارد که بر اساس آن خدا حقایقی را در مورد خود و جهان، در نظم خلقت و تفکر انسان و وجدان اخلاقی و دیگر پدیده های خلقت آشکار کرده است.به همین سبب انسانها می توانند در مورد خدا و معنای زندگی به برخی حقایق  دست یابند و نگاهی اجمالی به تاریخ تفکر بشری و جهانبینی‌های گوناگون به ما نشان می دهد که بسیاری از آنها برای زندگی  قائل به معنا هستند و گاه معانیی متعال هم برای زندگی می بینند. اما  عملکرد مکاشفه عام محدود و ناقص است و اگرچه حقایق ارزشمندی را در اختیار ما می گذارد، اما بدون مکاشفه خاص خدا در کتاب‌مقدس ما نمی توانیم به نگرشی جامع و بسنده در مورد معنای هستی و زندگی دست پیدا کنیم. 

اگرچه یک مسیحی با  درک نقشه خدا برای آفرینش و تجربه کردن نجات به درکی نوین در مورد معنای زندگی دست می یابد اما گویی هر انسان موجودی منحصر به فرد است که  باید نقش ویژه و منحصر به فرد خود را نیز در کل خلقت و نقشه الهی دریابد و با انجام آنچه از ویژگیهای منحصر به فرد خود او نشات می گیرد عملکردی را در خلقت انجام دهد که خاص خود اوست.به عبارت دیگر معنای زندگی زمانی برای ما به شکلی نوین رخ می نمایاند که آن جای خالی ای را که فقط ما قادر به پر کردن آن هستیم پر نماییم و آن وظیفه ای را که فقط ما قادر به انجامش هستیم انجام دهیم.به عبارت دیگر درک معنای زندگی همچنین به معنای  فعلیت بخشیدن به توان بالقوه ایست که در درون ما به ودیعت نهاده شده است . برای درک  وظیفه و نیز توان بالقوه و به فعلیت رساندن آن ما به فیض خدا احتیاج داریم  و این امر بخشی مهم از کنکاش یک مسیحی برای درک معنای زندگیست. کتاب‌مقدس از این موضوع تحت عنوان دعوت نیز سخن می گوید.انسانهای مختلف در جهان وظایف و دعوتهای مختلفی دارند که با انجام آن اراده خدا را در جهان انجام داده و گامی هر چند کوچک در استقرار حاکمیت خدا در جهان بر می دارند.در واقع  انسانها رو بسوی تحقق قابلیتها و استعدادهای ذاتی خود دارند و بخشی از معنای زندگی تحقق این قابلیتها و استعدادها در طول زندگیست.در مورد مسیحیان آنها به این استعدادها به عنوان ودیعتی الهی باید بنگرند که در تحقق و شکوفایی آن مسئولند و در شکوفایی آنها نه فقط رضای خاطر و تشفی روانی فردی ،بلکه تحقق نقشه ای الهی در جهان بواسطه آن فرد نیز مطرح است.بنا بر این هر انسانی در این جهان جایگاه و نقش و وظیفه منحصر به فردی دارد که با درک و انجام آن به درکی عمیقتر از معنای زندگی می رسد.به بیانی دیگر ما می توانیم به وجود معنای کلی و عینی برای زندگی و هستی قائل باشیم که با درک مکاشفه الهی می توانیم به آن دست یابیم و نیز هر انسانی با توجه به ویژگیهای منحصر به فردش و با توجه به قابلیتهای نهفته اش و نقش آفرینی اش در جهان و به آن دست می  یابد.پس می توان گفت که برای یک مسیحی  معنای زندگی واجد بعدی شخصی نیز هست که کلام خدا از آن به عنوان دعوت نیز سخن می گوید.یک مسیحی در خانواده ، اجتماع ، کلیسا و وظایف و کنشهای منحصر به فردی دارد که در انجام شایسته و بایسته آنها به خود شکوفایی و درک معنای عمیقی از زندگی دست می یابد که واجد بعدی عمیقأ شخصیست.

اجازه بدهید با چند مثال این موضوع را روشنتر سازیم.نویسنده و متفکر مشهور مسیحی هنری نوون  سالیان سال در دانشگاههای معروف علم الهی به تدریس روانشناسی مسیحی مشغول بوده و در محافل آکادمیک شخصیتی برجسته محسوب می شد. اما زمانی رسید که او احساس کرد از تدریس و سخنرانی و نوشتن کتب احساس رضایت خاطر و تشفی نمی کند و زندگی او آن معنایی را ندارد که او بدنبال آن است.او در نهایت به یک مرکز نگهداری از اشخاص معلول ذهنی رفت و سالیان پایانی عمر خود را صرف خدمت به این اشخاص نمود .او سپس در نوشته هایش به این موضوع می پردازد که او به آن آرامش و ارضای خاطری که دنبالش بود رسیده است و برای زندگی اش معنایی نوین یافته است.هر مسیحی ممکن است در نقش آفرینیها و انجام وظایف متفاوتی که متناسب با شخصیت و تفکر و قابلیتهای اوست در نقشی کاملا متمایز از مسیحیان دیگر اما همسو با آنان از این منظر که می داند دعوت الهی را در زندگی اش تحقق می بخشد، به درکی منحصر به فرد از معنای زندگی دست یابد. جان وسلی شخصیت مهمی در قرن هجدهم بود که با موعظه ها و تعالیم و خدمات خستگی ناپذیرش کلیساهای بسیاری را در انگلستان و ایالات متحده تاسیس کرد و بنیان گزار جنبش متدیسم بود. همزمان با اویک مسیحی معتقد دیگر به نام ویلیام ویلبر فورث تمام عمر خود را صرف مبارزه با برده داری در انگلستان کرد و در نهایت توسط مساعی او این پدیده زشت در جامعه انگلستان رخت بر بست.هر دو مسیحیانی معتقد بودند که دعوت و نقش گزاری متفاوتی در عرصه هایی کاملا متفاوت داشتند.در کتاب پادشاهان کنیزی را می بینیم که در مورد شفای الهی با سرداری ارامی به نام نعمان سخن می گوید و بواسطه سخنان او این سردار به نزد نبی خدا الیشع می رود که در نهایت این سردار از بیماری جذام خود شفا می یابد.هر یک از این دو نقشی در انجام  اراده خدا در زندگی این سردار ارامی دارند و هر یک در مکان و جایگاهی متفاوت قرار گرفته اند و نقشه الهی با نقش آفرینی درست هر دو محقق می شود.در رساله اول قرنتیان باب 12 آیه 6 چنین می خوانیم :« عملها گوناگونند اما همان خداست که همه را در همه به عمل می آورد. »  

در کتاب مکاشفه آیه زیبایی با این مضمون وجود دارد:«هر که غالب آید به او از آن منای مخفی خواهم داد.هم به او سنگی سفید خواهم بخشید که بر آن نام تازه ای حک شده است،نامی که جز بر آن که دریافتش می کند شناخته نیست.»(مکاشفه 17:2) به یک معنا در آخرت هر کس هویت و جایگاه منحصر به فردی از خدا دریافت می کند که نتیجه و محصول حیات او در این جهان و نتیجه دریافت فیض الهیست .این نام  که بر هیچکس شناخته نیست چشم انداز منحصر به فردی می تواند باشد که فرد از زیستن در جهان و رسیدن به هدفی که خدا برایش در نظر داشته به آن دست یافته است.و نیز می تواند درک معنایی از زندگی باشد که بسیار شخصیست و کسی دیگر را یارای درکش نیست.این نام را خدا به ما می بخشد و در نهایت معنای زندگی راز ناگشودنی و دسترسی ناپذیریست که  خدا آن را در گوشمان زمزمه می کند .