جلعاد (گیلیاد)
اثری از مریلین رابینسون

جلعاد نام باستانی منطقه‌ای در اردن امروزی است که در روزگار عهدعتیق با نوعی بَلَسان ارتباط داشت؛ ماده‌ای دارویی که در زبان عبری «زوری» نامیده می‌شد و در شش متن از کتاب‌مقدس از آن یاد شده است.[1]Amar, Zohar. “Balm of Gilead.” Biblical Archaeology Review, vol. 49, no. 2, 2023, pp. 58–59. این مادۀ بسیار ارزشمند و پرطرفدار «برای درمان بیماری‌های گوناگون به‌کار می‌رفت.»[2]Ben-Yehoshua, Shimshon, Carole Borowitz, and Lumír O. Hanuš. “Frankincense, Myrrh, and Balm of Gilead: Ancient Spices of Southern Arabia and Judea.” Horticultural Reviews, edited by Jules … Continue reading

این نام همچنین در عنوان سرود روحانی مشهور آفریقایی‌ـ‌آمریکایی، «در جلعاد بلسانی هست»، آمده. ترجیع‌بند این سرود شفای روحانی را به‌صورت استعاری توصیف می‌کند:

«در جلعاد بلسانی هست تا زخم‌خورده را شفا دهد؛ در جلعاد بلسانی هست تا جانِ بیمار از گناه را درمان کند.»

جلعاد همچنین نام رمانی از مریلین رابینسون است که در سال ۲۰۰۴ جایزۀ “حلقۀ ملی منتقدان کتاب” و در سال ۲۰۰۵ جایزۀ پولیتزر در بخش داستان را از آنِ خود کرد. این شاهکار، همانند بلسان خوش‌بوی دوران باستان، زیبایی می‌پراکند و جان را تسکین می‌دهد. بااین‌حال، صرفاً رمانی دل‌خوش‌کن نیست که در آن همۀ کشمکش‌ها برطرف و همۀ زخم‌ها درمان می‌شوند. بلکه مردی را به تصویر می‌کشد که آموخته است در میان شکستگی خود و دیگران، زندگی معنادار و سرشار از شادی داشته باشد؛ و نمونۀ آرام اما تأثیرگذار او ما را به چالش می‌کشد که ما نیز چنین کنیم.

داستان در دهۀ ۱۹۵۰، در شهری کوچک در نواحی روستایی آیووا، یکی از ایالت‌های غرب میانۀ آمریکا، رخ می‌دهد و در قالب مجموعه‌ای از نامه‌ها روایت می‌شود که کشیشی ۷۶ساله و در آستانۀ مرگ، به نام جان ایمز، برای پسر هفت‌سالۀ خود می‌نویسد. او این نامه‌ها را می‌نویسد تا پسرش در آینده، پس از مرگ او، مطالبی دربارۀ پدر و میراث خانوادگی خود بداند. ایمز در آغاز، وقایع گذشتۀ خانواده‌اش را با بصیرتی حکیمانه و فاصله‌گیری فرزانه‌وار روایت می‌کند؛ اما به‌تدریج موضوع نامه‌ها و طرح داستان بر آشفتگی فزایندۀ درونی او متمرکز می‌شود؛ آشفتگی‌ای که با بازگشت اخیر فرزندخوانده‌اش، جک بوتن، و ورود او به زندگی خانواده‌اش پدید می‌آید.

وضعیت جسمانی ایمز مانع از آن است که برای همسر و پسرش مردی ایده‌آل باشد. او خود را نسبت به بوتن، که بسیار جوان‌تر از اوست، حسادت می‌ورزد و از بی‌عدالتی‌هایی که بوتن در حقش روا می‌دارد، رنج می‌کشد. بااین‌حال، به‌جای طردکردن او، کناره‌گیری از او یا انتقام‌جویی، در این رابطه پایداری می‌کند؛ گویی بوتن پسر گمشدۀ خودِ اوست. ایمز با چنین رفتاری سرانجام فرصت می‌یابد درد و رنج عمیق بوتن را ببیند و درک کند. و هنگامی که در پایان داستان بوتن شهر را ترک می‌کند، در لحظه‌ای مقدس ایمز او را برکت می‌دهد.

پیش از آنکه این کتاب را به این دلیل کنار بگذارید که با تجربه یا شرایط شما فاصلۀ زیادی دارد، شایان ذکر است که جلعاد به بیش از سی زبان، از جمله فارسی، ترجمه شده است. این امر به‌روشنی نشان می‌دهد که کتاب، صرف‌نظر از پیشینۀ فرهنگی خواننده، از جذابیتی گسترده برخوردار است. شاید همۀ خوانندگان اشارات مربوط به بیسبال را درک نکنند یا ویژگی‌های خاص زندگی در شهرهای کوچک نواحی مرکزی آمریکا را کاملاً نفهمند، اما مضامین کتاب جهان‌شمول و فرازمانی‌اند: ارزش زندگی عادی؛ روابط پیچیدۀ پدر و پسر، خواه رابطۀ زیستی باشد یا نه؛ وظیفۀ فرزند در احترام‌نهادن به والدین؛ تجربۀ تبعید و اشتیاق بازگشت به خانه؛ شادی نهفته در جهان طبیعت؛ گذر زمان و تغییر نسل‌ها؛ شکستگی جان؛ قدرت شفابخش فیض و بخشایش؛ محدودیت‌های الاهیات در مواجهه با نیازهای عمیق روحانی؛ تولد تازۀ روحانی؛ و ماهیت خوب‌زیستن و خوب‌مردن.

افزون بر ژرفای مضمونی، جلعاد به سبب زیبایی نثرش نیز به همان اندازه جذاب است. لحن حکیمانه، ملایم و سنجیدۀ آن، آگاهانه ما را از شتاب زندگی دور می‌کند و فرامی‌خواند تا ترکیب‌های تازۀ واژگان و شیوه‌های بیان را ببینیم، از آنها به شگفت آییم و معنای‌شان را به‌تمامی جذب کنیم. این ترکیب‌ها حواس ما را درگیر می‌کنند و سبب می‌شوند خود را ناظرانی خاموش در همۀ صحنه‌های داستان تصور کنیم. تقریباً می‌توان محیطی را که در اینجا توصیف شده است دید، شنید، بویید و لمس کرد:

«احساس می‌شد نور وزنی دارد؛ رطوبت را از علف‌ها می‌فشارد و بوی شیرۀ کهنۀ ترشیده را از تخته‌های کف ایوان بیرون می‌کشد و حتی اندکی بر درختان سنگینی می‌کند، همان‌گونه که برف دیرهنگام چنین می‌کند. این نور از آن نورهایی بود که بر شانه‌ها می‌نشیند، چنان‌که گربه‌ای روی دامن کسی دراز می‌کشد.»

به همین ترتیب، تنها با چند جمله، پدربزرگ پرشور ایمز، که او نیز کشیشی به نام جان ایمز بود، در برابر چشمان ما جان می‌گیرد:

«پدربزرگم در نظرم مصیبت‌زده و رنجور می‌آمد، و حقیقتاً نیز چنین بود؛ مانند مردی که گویی تا ابد صاعقه خورده باشد. لباس‌هایش حالتی خاکسترگون داشت، موهایش هرگز مرتب نمی‌ماند و هرگاه واقعاً خواب نبود، در چشمانش حالتی از هراسی تراژیک دیده می‌شد. او بی‌قرارترین انسانی بود که در عمرم شناختم، به‌استثنای برخی از دوستانش. همۀ آنان حتی در سالخوردگی می‌توانستند روی پاشنۀ پاهای‌شان چمباتمه بزنند و از انجام این کار نیز لذت می‌بردند؛ و رفتارشان به‌گونه‌ای بود که گویی میانۀ خوبی با اسباب و اثاثیه ندارند… و بدیهی بود که قبر پدر بزرگم به مکانی می‌مانست که گویی کسی کوشیده باشد آتشی را در آن اطفا کند.»

کمتر رمانی را می‌توان یافت که در هر صفحۀ آن چنین نثر خیال انگیزی در برابر خواننده قرار گیرد.

اما جلعاد تنها شاهکاری ادبی با مضامین غنی و هنری چشمگیر نیست؛ بلکه اثری عمیقاً شبانی نیز هست. از خلال مشاهدات و تجربیات جان ایمز، اطمینانی مهرآمیز در آن موج می‌زند که با وجود زخم‌هایی که به دیگران می‌زنیم یا از آنان می‌خوریم و با وجود صورت‌های گوناگون درد و اندوهی که باید تحمل کنیم، زندگی همچنان ارزش زیستن و حتی جشن‌گرفتن دارد. هنوز نظم و هماهنگی وجود دارد؛ امور عادی زندگی همچنان معنادارند؛ و هنوز دلیلی برای شادی و امید وجود دارد، زیرا خدا آفرینش خود را رها نکرده است. او همه‌جا در کار است، هرچند معمولاً کسی متوجه آن نمی‌شود.

اما ایمز  از عملکرد خدا در کل خلقت آگاه است. هنگامی که در کنار قبر پدربزرگش ایستاده است، در میان تنش عاطفی ناشی از احساسات متعارض پدرش نسبت به پدر خود، ایمز جوان با شگفتی نظاره می‌کند که خورشید در افقی غروب می‌کند و ماه هم‌زمان از افق دیگر برمی‌آید. این صحنه نشانه‌ای از زیبایی و نظم کامل موجود در چرخه‌های روز و شب است؛ چرخه‌هایی که با وجود آشفتگی‌های زمین، همچنان ادامه دارند. هنگامی که سطور زیر را می‌خوانیم، آرامشی مشابه را احساس می‌کنیم:

«امروز صبح، سپیده‌دمی باشکوه در راه خود به‌سوی کانزاس از فراز خانۀ ما گذشت. امروز صبح، کانزاس از خواب بیرون غلتید و در نور آفتابی غرق شد که حضور خود را اعلان می‌کرد؛ روزی دیگر از روزهای بسیار محدود عمر این دشت کهن که آن را کانزاس یا آیووا نام نهاده‌اند. روزهایی که در واقع چیزی جز روزی واحد نیست، همان روز نخست. نور ثابت است؛ این ماییم که در آن می‌چرخیم.»

با وجود نقصی که پس از سقوط در باغ عدن بر جهان حاکم شده است، ضرب‌آهنگ‌های طبیعت یادآور عملکرد وفادارانه و قابل‌پیش‌بینی جهانی هستند که همچنان زیر نظارت آفریدگاری به کار خود ادامه می‌دهد که روزهایش را تعیین کرده است.

همین نظارت پایدار و خیرخواهانه در شیوۀ مراقبت صبورانه و فروتنانۀ ایمز از قلمرو کوچک و خدمت بی‌ادعای او نیز بازتاب می‌یابد. او واعظ آتشینی نیست که مانند پدربزرگش برای آرمان‌های الغای برده‌داری به میدان بتازد؛ و مانند برادرش نیز دانشوری نیست که تحصیلات فلسفی در اروپا به او شکل داده باشد. او اعتقادات راسخی دارد و شخصی هوشمند است، اما هرگز شهر زادگاه خود را ترک نمی‌کند. دهه‌ها مجرد زندگی می‌کند، به عادت‌های روزانۀ خود پایبند می‌ماند و هر هفته، با وفاداری برای جماعتش موعظه می‌نویسد.

او مرتباً به‌تنهایی در ساختمان خالی کلیسا می‌نشیند و دعا می‌کند. هنگامی که خواب به چشمانش نمی‌آید، خاموش در شهر قدم می‌زند و برای ساکنان خانه‌هایی که از کنارشان می‌گذرد دعا می‌کند. شاید زندگی او در نظر برخی، از جمله نخبگان تحصیل‌کرده، جهان‌دیدگان یا فعالان اجتماعی، بی‌اهمیت جلوه کند. بااین‌حال، مهربانی فروتنانه و بی‌تظاهر او خیره‌کننده است. این مهربانی موجب برکت خانواده، دوستان، کلیسا و حتی جک بوتن می‌شود.

این ویژگی‌ها  با توجه به آنچه ایمز تحمل کرده است، چشمگیرتر نیز می‌شود: مرگ همسر نخست و دختر نوزادش؛ روابط ازهم‌گسیختۀ خانوادگی؛ آگاهی از اینکه پسر خردسالش به‌زودی بی‌پدر خواهد شد؛ و نامعلوم‌بودن سرنوشت بوتن پس از دریافت برکت او. بااین‌همه، ایمز ناامید نمی‌شود. زمانی که به پایان عمرش نزدیک می‌شود می‌نویسد:

«گاهی چنین به‌نظرم رسیده است که خداوند بر این اخگر خاکستری و بینوای آفرینش می‌دمد و این آفرینش برای لحظه‌ای، سالی یا به اندازۀ عمر انسانی، تابنده می‌شود. سپس دوباره در خود فرو می‌رود و اگر کسی به آن نگاه کند، هرگز نمی‌فهمد نسبتی با آتش یا نور داشته است. این همان چیزی است که در موعظۀ پنطیکاست گفتم. دربارۀ آن موعظه اندیشیده‌ام و حقیقتی در آن هست. اما خداوند پایدارتر و بسیار گشاده‌دست‌تر از آن است که در موعظه من بیان شده است. به هر سو که چشم بگردانی، جهان می‌تواند همچون رخداد  “تبدیل هیأت” بدرخشد. برای دیدن این حقیقت فقط لازم است میل به دیدن آن در تو باشد. فقط چه کسی شهامت دیدن آن را دارد؟»

پطرس، یعقوب و یوحنا در هنگام تبدیل هیأت عیسی، جلال الاهی را مشاهده کردند. آنان سال‌ها با استاد خود زندگی کرده بودند، اما تا آن لحظه هرگز شاهد چنین منظرۀ خیره‌کننده‌ای نبودند که در آن طبیعت الاهی او آشکار شود. بااین‌حال، عیسی این چند شاگرد برگزیدۀ خود را دعوت کرد تا این مکاشفۀ موقت را تجربه کنند و بعدها بر آن شهادت دهند.

ایمز نیز از کسانی است که امتیاز یافته‌اند شاهد تبدیل هیأت باشند و آن را به دیگران بشناسانند. افزون بر این، خود او نیز از تبدیل‌یافتگان است؛ یکی از آن «اخگرهای خاکستری و بینوای آفرینش» که هنگامی که فیض را به اطرافیانش می‌بخشد، جلال خدا را می‌تاباند.

خداوند در سراسر آفرینش حاضر و در کار است، اما بیشتر ما آن‌قدر چنان درگیر امور روزگاریم و تحت فشارهای گوناگون و یا چنان متکبریم که متوجه این امر نمی‌شویم. یا شاید می‌ترسیم. تبدیل هیأت طاقت‌فرساست و وسوسه می‌شویم روی خود را برگردانیم. ایمز می‌پرسد: «چه کسی شهامت دیدن آن را دارد؟» عملکرد شبانی کتاب نیز در نهایت در همین پرسش تحقق می‌یابد. شبانی بصیر تنها تسکین و آرامش نمی‌بخشد؛ بلکه تشخیص می‌دهد چه هنگام باید مخاطب را به چالش کشید و چه زمانی باید گله را چنین ترغیب کرد: «برو و تو نیز چنین کن.»

آیا ما نیز مانند ایمز متوجه خواهیم شد که خداوندِ تمام آفرینش در اطراف ما در کار است و در مورد این موضوع مسرور خواهیم شد؟ آیا فراتر از مشکلات خود خواهیم نگریست و در کار او سهیم خواهیم شد؟ آیا تبدیل خواهیم یافت؟ چه کسی شهامتش را دارد؟

ارمیا ۸:‏۲۲ می‌پرسد: «آیا در جلعاد بلسانی نیست؟ آیا در آنجا طبیبی نیست؟»

رابینسون با یک «آریِ» گیرا به این سؤال پاسخ می‌دهد. در شهر خیالی جلعاد بلسانی هست و آن بلسان، فیض است؛ در آنجا طبیبی هست و او خداوند است. خداوند همه‌جا در کار است و اغلب عمل احیاگر خود را به‌وسیلۀ انسان‌هایی عادی‌ مانند جان ایمز به انجام می‌رساند؛ کسانی که همان بلسان فیضی را که خود دریافت کرده‌اند بر زخم دیگران می‌نهند. آنان با این کار، با درخششی الاهی می‌تابند.

این فیض صرفاً محصول تخیل نویسنده نیست که تنها در محیطی داستانی یافت شود. همین نوع فیض در جهان ما نیز در کار است و به‌واسطۀ آن، تجربۀ ایمز می‌تواند تجربۀ ما نیز باشد. به‌واسطۀ فیض می‌توانیم پدر و پدربزرگی را که سخت‌خو و شکسته‌اند، حرمت نهیم؛ می‌توانیم پسر گمشده و تبعیدی را دوست بداریم و بپذیریم؛ می‌توانیم مبارزات نسل‌های پیشین را ارج نهیم، حتی هنگامی که درمی‌یابیم آن مبارزات با مبارزات ما تفاوت دارند؛ می‌توانیم از درد خود فراتر رویم و به نیازهای دیگران توجه کنیم؛ و حتی هنگامی که خود در حال مرگیم، در برابر کسانی که به ما آسیب رسانده‌اند، با بخشایش و برکت پاسخ دهیم.

جلعاد کتابی است که لذت می‌بخشد، تسکین می‌دهد و به چالش می‌کشد. خودِ کتاب بلسانی است و می‌تواند آغازگر تبدیل هیأت باشد.

آیا شهامت خواندن آن را دارید؟

پاورقی

پاورقی
1 Amar, Zohar. “Balm of Gilead.” Biblical Archaeology Review, vol. 49, no. 2, 2023, pp. 58–59.
2 Ben-Yehoshua, Shimshon, Carole Borowitz, and Lumír O. Hanuš. “Frankincense, Myrrh, and Balm of Gilead: Ancient Spices of Southern Arabia and Judea.” Horticultural Reviews, edited by Jules Janick, vol. 39, Wiley-Blackwell, 2012, pp. 1–76.
×
Generic filters